درونِ ریش مرا چاره از تراوش نیستکه دستِ غمزه نمکسای و زخم ناسور استدست و پایی می توان زد ، بند اگر بر دست و پاست/وای بر حال گرفتاری که بندش بر دل استروغنی در شیشه بینی صاف و روشن ریخته/غافلی بر سر چه آمد کنجد و بادام راآن ثمر بر شاخه، نان خامی خود می خورد/ما به جرم پختگی ، از شاخسار افتاده ایماین همسفران پشت به مقصود روانند/شاید که بمانم قدمی پیش تر افتمبه خودت نگیر شیشهی پنجرهتمیزت میکنند که کوه را بیغبار ببینندو آسمان را بی لکهبه خودت نگیر شیشهتمیزت میکنندکه دیده نشوی .-------------------------یقه بالا میدهیمدستها در جیبسیگار به ته رسیده میان ِ لببه دیوار تکیه میدهیمنه که کارآگاه باشیم یا عضو مافیانهبدبختیم
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینی
تاريخ: چهارشنبه
1 تير
1401 ساعت: 12:59